خرید بک لینک
من که میدونستم تو پسرک مهربون منی

میدونستم دلت نمیاد

میدونستم :)

تا آخرش کنارتم

تا ابد کنار همیم جان جان ...

برچسب: نویسنده: بنیامین زارعیان تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 6:48

چقد مزه میده یهویی و بی خبر میایاینکه یهو صبح تلفنت زنگ بخوره و عشق جان بگه من اومدم خیلیییییی ذوق داره خیلییییی حس خاصی داره و قشنگترش اینه که توو دو روز سه بار بتونی ببینیش :)) مرررررسی جان دل که اومدی خیلی دلتنگت بودم این دو روز کنار تو خیلی خوش گذشت خیلی خوب بود همه چی ... تازه کلی هم تصمیم های خوب خوب گرفتیم و برنامه ریختیم ایشالا برسه اون روزی که همه ی این تصمیم ها عملی شدن و از نتایجش لذت ببریم من که از ته دل به عشق جانم ایمان دارم میدونم که میتونی :)

برچسب: نویسنده: بنیامین زارعیان تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 6:48

میشه بگی دقیقا چی داری که من هر وقت میبینمت بیشتر عاشقت میشم ؟ اون چشم های بادومی چی داره که هر بار میبینمشون عاشق تر میشم ؟ اون خنده ها چی داره که هر دفعه دیوونم میکنه ؟ آخه مگه میشه یه آدم هر دفعه که میاد بیشتر از قبل دلتو ببره انگار هر بار یه تیکه از وجودت رو میکَنه و میبره ... نکن جانم نکن این کارارو قلب من خیلی ضعیفه هاااااااا هر بار که نمیشه اینجوری دلبری کرد اینجوری عاشق کرد که گناه دارم خب جان دل :)) امروز انگار از نو عاشقت شدم ذوق و شوق روز های اول عاشقی رو دارم انگار که اولین باره دیدمت :) دوس دارم همیشه اینو بگم مررررررسی که اومدی مررررررررررسی که هستی جان جان دوست دارم ^____^* و ببخش که امروز صبح یک عدد دختر غر غرو شده بودم اون غر غروئه من نبودماااا شیطون رفته بود توو جلدم :))))

برچسب: نویسنده: بنیامین زارعیان تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 6:48

هر بار که تصویری حرف میزنیم

هر بار که تصویرتو میبینم بیشتر دلتنگ میشم

خیلی بیشتتتتتتر ...

جای خالیت بیشتر جلو چشام رژه میره

نبودنت رو بیشتر حس میکنم ...

دلم میخواد از صفحه گوشی بکشمت بیرون و یه دل سیر بغلت کنم ...

هی زل میزنم به گوشی هی نگات میکنم هی ذوق میکنم

توو دلم کلی قربون صدقه ی چشات میرم

حرف نمیزنم فقط نگات میکنم که شاید سیر شم

اما نمیشم ... انگار که عطشم بیشتر میشه :(

هوووووم :( دلم بدجوری تنگ شد برات پسرک چش بادومی ِ من ...

برچسب: نویسنده: بنیامین زارعیان تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 6:48

اون همه دلتنگی کردم

اون همه غر زدم که وقتی تصویری حرف میزنیم دلم تنگ تر میشه

هی گفتم و غر زدم تا بلاخره اومدی :))

چقققققققد دلتنگت بودم خدا میدونه

و چقد نگران سر دردات :(

ولی خب بلاخره اومدی فتیم وقت دکتر هم گرفتیم و تمام :)

برچسب: نویسنده: بنیامین زارعیان تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 6:48

امروز از صبح بیرون بودم تا شب تقریبا 12 ساعت کامل ولی خب خوبیش این بود که جز یکی دو ساعتش بقیه رو کنار تو بودم البته اگه در توانم بود بیشتر هم پیشت میموندم :)))) واقعا احتیاج داشتم به این همه ساعت کنارت بودم ... اون آغوش پر از آرامشت خیلی لازمم بود خیلی دلتنگ بودم خیلی حسرت داشتم توو دلم باید همشونو تلافی میکردم مرررررررررررررسی که هستی ... مرسی که کنارمی ... مرسی که آرامشمی امروز وقتی توو چشات نگاه میکردم به این فکر میکردم که 10 روز دیگه 3 سالمون تموم میشه توو دلم فقط خدارو شکر میکردم که هستی ... شکر میکردم که مال منی چه خوب که با همه ی پررویی و سرتق بودنم تونستم به دستت بیارم :) تازه امروز یه اولین هم به لیستمون اضافه شد :)) برای اولین بار باهم رفتیم دکتر دوس دارم این اولین هارو ^__^ اینجوری پیداست همه ی سر دردات از تنش و فشار عصبیه حالا هی من بگم اینقد فشار نیار رو خودت اینقد فکر و خیال نکن تو حرفمو گوش نده :( ایشالا که زودتر سر دردات خوب شه و بتونیم محکم به راهمون ادامه بدیم پسرک قوی و زرنگ من :)

برچسب: نویسنده: بنیامین زارعیان تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 6:48

امروز هم که روز تعطیلی بود و نتونستم خیلی کنارت باشم :(

متنفرم از این روزهای تعطیلی

و متنفرم از اینکه وقتی میای نمیتونم تمام وقت پیشت باشم و وقت بگذرونیم

همیشه تنها میمونی حوصلت سر میره :(

برچسب: نویسنده: بنیامین زارعیان تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 6:48

چیزی هم قشنگتر از این هست که ضبح با زنگ عشقت از خواب بیدار شیبعد خبر بده که داره برف میباره و بدو بدو بری پشت پنجره و ببینی چه برفی میباره با کلی ذوق و شوق لباس بپوشی که اولین برف ِ امسال رو کنار دلبر جان تجربه میکنی :) هیچی نمیتونست به اندازه ی این حالمو خوب کنه چقد دوس داشتم اولین برف امسال رو کنار هم باشیم خدارو شکر که اتفاق افتاد ... ولی عجب برفی اومده ها تا من برسم تو لباساتو عوض کرده بودی داشتی میرفتی MRI :( ولی باز خودمو تونستم برسونم که قبل وارد شدنت به اتاق بیینمت میدونی اون لحظه که من رسیدم و تو داشتی میرفتی داخل اون نگاهت رو هیچوقت یادم نمیره نگاه معصومت اون چشم هایی که معلوم بود چقد منتظر بوده مثل بچه ای که منتظر مادرشه و تا چشش میوفته به مامانش قوت قلب میگیره اون لحظه خیلی حس عجیبی داشتم به این فکر میکردم که همیشه توو هر شرایطی باید کنار هم باشیم دیگه من و تو همدم و قوت قلب همدیگه شدیم ... بعد این باید همیشه باشیم من فدای اون نگاه معصومت بشم که الانم یادم میوفته دلم ضعف میره عشششششششششششق زندگی من ... آرامش من ^____^* خدارو شکر دکتر هم رفتیم و دیگه دلیل سر دردت مشخص شد و بعد اینش دست خودته داروهاتو مرتب مصرف کن و همه ی تنش های عصبی رو از خودت دور کن بالام جان ... بعد اینم تغذیه سالم داریم دیگه خبری از فست فوود و این چیزا نیست مثل امروز که توو اون برف و سرما رفتیم

برچسب: نویسنده: بنیامین زارعیان تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 6:48

سه سال تمام شدسه سال از روزی که برای اولین بار وارد زندگیم شدی میگذره چه خوب که اومدی ... چه به موقع اومدی فکر نمیکردیم این رابطه تا اینجا ها ادامه داشته باشه ... اما اشتباه کردیم رابطه ما امروز سه سالش رو تموم کرد عشق ما سه ساله که محکم و پا برجاست و همیشه هم خواهد بود قشنگترین هدیه ی زندگی من بی نهایت من مرسی که هستی ... مرسی که مال و جان منی دوست دارم زندگیم قدرتو میدونم ... سایت تا ابد بالا سرم باشه جان جان

برچسب: نویسنده: بنیامین زارعیان تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 6:48

درسته این روزا هر وقت اومدی برا دکتر رفتن بوده

ولی همین که توو مطب دکتر ها باهم منتظر نشستیم هم حال خوبی داشته

یه حس کنار هم بودن خوب و ناب

یه حسی که یعنی ما توو روزای خوب و بد .. سلامتی و ناخوشی ها هم کنار همیم

مثل امروز که اومده بودی و کنارت بودم :)

ایشالا این دیگه آخرین دکتر رفتنا باشه ...

برچسب: نویسنده: بنیامین زارعیان تاريخ: جمعه 15 دی 1396 ساعت: 6:48

صفحه بندی